تبليغاتX
سونات سکوت

سونات سکوت

شعر هایم را برای تعبیر سکوتم می نویسم

دنیام عوض شده اما...................................

 

 بی تو

مگر زمستان

به بهار می رسد؟؟؟

چند ماهیست

سازم فقط خاک میخورد...

ملودی تو  بنواز...


۱)سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام دوستای گلم

۲)سال نو مبارک

۳)واسم دعا کنید!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1391ساعت 14:21  توسط روشنک حقیقی  | 

نیمکت همیشگیه پارک دنجمان...

       

               

روی نیمکت خاطرات که می نشینم سرمای هوا که هیچ سردیه دل تو را هم فراموش میکنم... غرق می شوم توی هزار حس ناشناخته صدایت... پوست آهنگ را کنده ام از بس repeat می کنم رویش... نیمکت همیشگیه مان سرد است،چندوقتیس سراغش نیامده ایم... چند وقتیس طعم لبانت روی لبم خشک شده...

یک ساعت است، یک ثانیه هم نمی گذرد... چشمانم می دوند روی... سایه ها از دور برایم چشمک می زنند... سایه ات را خوب می شناسم... واقعیت است یا رویا؟؟؟ مهم نیست می چسبم به لحظه لحظه ی ثانیه های با تو بودنم... چند قدم دورتر از من... سایه ای آشنا... سلامت غلت می خورد روی دلم... جوابت؟!؟ جواب سلامت... گرمای آغوشت را که حس می کنم جوابت لیز میخورد توی گوشت... سرم را که روی شانه ات می گذارم دنیا می چرخد همانطور که من دوست دارم... آخ عطر آشنایت... همیشه می ترسم... می ترسم عطرت از ذهن خاطراتم پاک شود... چطور می شود عطرت را توی عکس هایت، بین آهنگ هایت جا کنم؟؟؟

حالا دیگر نیمکت همیشگیه پارک دنجمان گرم می شود... پس لرزه های تنم را می گذارم به حساب سونامی دل بی قرارم... سونامی دلم که به تنت می خورد پناهم می دهی... بعضی وقت ها حس می کنم راضی ام به همین اسکان موقت حتی اگر پناهگاه امن همیشگی ام نشود...

حرف های دلم، لبت، دستم، نگاهمان یادگاری باشد روی تنه ی همان نیمکت تنها...

ارتباطمان که مدرن می شود می خورد توی ذوق احساسم... مترو... موبایل... مسیج... دورم می کنند از سنت های با هم بودنمان... دیگر چطور اعتماد کنم به مترویی که تاخیر می کند... موبایلی که آنتن نمی دهد... مسیجی که نمی رسد...

گفتم که من راضی ام به همان پناهگاه امن همیشگی... نه موقتم...

 


پی نوشت:

۱)هنوزم نمیدونم واقعیت بود یا رویا؟؟؟..................................

۲)اسم عطرت یادم نره!مالیزیا!!!

۳)واسم دعا کنید!۱۵بهمن جواب کنکور طراحی صنعتیم میاد! اگه قبول شم!!! دعا کنید...

۴)۱۱بهمن میرم مشهد واسه همه تون دعا میکنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 دی1390ساعت 16:41  توسط روشنک حقیقی  | 

پناهگاه امن همیشگی ام...

              

سرم را که از روی سینه اش برمیدارم ، دنیا را نمیشناسم... کمی گیج میزنم... دست هایش راهنمایی ام میکنند به دوباره نفس کشیدن...

– نفس کشیدن چطوریه؟

آهان دارد یادم می آید... نفس هایم شبیه گنجشکهای ترسو شده است... عطرش سنجاق شده به تمام وجودم...

– چی شد؟ دنیا وایساد؟

دنیا دارد کارش را میکند؛ ما مکث کرده ایم روی احساساتمان و دست هایمان که از سرما چسبیده اند به ته ته جیب شیطنت هایمان... لبخند... لبخند...

– میشه تاب سواری کنم؟

حالا من هم با دنیا میچرخم... توی نگاهمان ارتعاش می افتد... سیگنالها دلتنگی را داد میزند... پیاده میشوم توی همان پناهگاه امن همیشگی ام...

– میخواد جنگ بشه؟

 مهم نیست دیگر نمیترسم بزرگترین جنگ جهانی هم که را بیفتد من پناهگاه امن خودم را تسخیر کرده ام...




پی نوشت:

1)مترو هم جایه خوبیه! بدون مزاحمت میشه خاطره های دقایق قبلو مزه مزه کرد...

2)چی بگم؟ چشم دیگه بی برنامگیم تکرار نمیشه. دیگه بیفکر نمیشم. درسمو هم میخونم. دیگه چی؟

3).....................................................................(حرفامو از نگام بخوون...)


+ نوشته شده در  شنبه 19 آذر1390ساعت 14:15  توسط روشنک حقیقی  |